|
|
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از پايگاه اطلاع رساني مقام معظم رهبري، متن پيام به اين شرح است: منبع:فارس نیوز
بسم الله الرحمن الرحيم
انالله و انااليه راجعون
با دريغ و افسوس فراوان خبر يافتيم كه عالم رباني، فقيه عاليقدر و عارف روشن ضمير حضرت آيتالله آقاي حاج شيخ محمد تقي بهجت (قدس الله نفسه الزكيه) دار فاني را وداع گفته و به جوار رحمت حق پيوستند. براي اينجانب و همه ارادتمندان آن مرد بزرگ اين مصيبتي سنگين و ضايعهاي جبران ناپذير است. ثلم في الاسلام ثلمه لا يسدها شي.
آن بزرگوار كه از برجستگان مراجع تقليد معاصر به شمار ميرفتند معلم بزرگ اخلاق و عرفان و سرچشمه فيوضات معنوي بي پايان نيز بودند. دل نوراني و مصفاي آن پارساي پرهيزگار آينه روشن و صيقل يافته الهي و كلام معطر او راهنماي انديشه و عمل رهجويان وصالحان بود. اينجانب تسليت صميمانه خود را به پيشگاه حضرت بقيه الله (ارواحنا فداه) تقديم ميدارم و به حضرات علماي اعلام و مراجع عظام و شاگردان و ارادتمندان و مستفيضان از نفس گرم و به ويژه به خاندان مكرم و آقازاده ارجمند ايشان تسليت عرض ميكنم و براي خود و ديگر داغداران از خداوند متعال درخواست تسلي و براي روح مطهر آن بزرگوار طلب رحمت و مغفرت ميكنم.
والسلام عليه و رحمه الله
سيد علي خامنهاي
27 ارديبهشت 1388
23 جمادي الاولي 1430 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط دختر بسیجی(s)

آه فاطمه جان چه بگویم که لحظه ی عزیمتت را درک نکردم ... حال چه بگویم که قطره اشکی بی منت برایت ریختم تا شاید مقبولت شوم ... چه بگویم فرزند رسول خدا از روزگارانی نه چندان ... از زنانی که حجاب بی حجابی به سر دارند یا از مردانی که غیرت را به گورستانی برده و دفنش کردند ؟! حرف است و مرد بی عمل ... عقل هست و عاقل بی خبر ! حرفایم زیاد است ... آنقدر زیاد که کس توان شنیدنش را ندارد ... مهدی جان کجایی ؟؟! یا علی رفتم بقیع اما چه سود هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود یا علی قبر پرستویت کجاست؟ آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟ هرچه باشد من نمک پرورده ام دل به عشق فاطمه خوش کرده ام حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است فاطمه (س) حلال صدها مشکل است 

+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:8 قبل از ظهر توسط دختر بسیجی(s)
|

شلمچه، اى خاك قدسى! سال هاست كه پنجره روشن بهشت، بسته مانده است و دل مجنون تو در تب و تاب ماندن مى گدازد. به هر سو مى نگریم نه نشانى از پرنده است نه اثرى از پرواز، دل ها همه در احاطه فراموشى و خاموشى اند! دست هاى بلند دعا دیگر معجزه نمى كنند. رودهاى زلال آواز خشكیده اند. نمى دانى كجا باید سراغ فرشته ها را بگیرى. هر مرثیه اى كه مى سرایى باران نمى آید. هر مویه اى كه مى كنى، راه تو را پیدا نمى كند. ازدحام ابرها، سینه آسمان را سربى كرده است. خیابان ها همهمه كاروان هاى اعزام را فراموش كرده اند. نگاه پنجره ها به رنگ خستگى است، مشام كوچه ها را گام هاى بیهوده و بى تكلیف پر كرده اند. آه اى قد كشیده تا بهشت! نمى دانم چه بگویم. سرریزم از بغض، نالانم از درد، سرشارم از اوج، تنهایم در كوچه هاى بى ستاره. سرگردانم در انتهاى مبهم خویش بى چراغ و بى آفتاب، كاش مى توانستى ببینى. «مجنون» به انتها رسیده است. «قلاویزان» پشت لحظه هاى كش دار فراموشى خاك مى خورد. «طلاییه» دیگر تمام شد. «فكه» فراسوى دیروز مانده است. كاروان موج در موج لبریز از گلایه مى گذرد. اروند به ساحل خویش دلبسته است. كرخه در غروب غوطه مى خورد. آوازهاى شاخ شمیران آشنا نیست. روزهاى «ماووت» معمولى مى گذرد. ما مى خواهیم با كرخه مویه كنیم با كارون یكى شویم. نمى دانم تو مى توانى شهر را تحمل كنى! نمى دانم تو را تاب و تحمل دورى از آن همه، آیینه آسمانى و دریایى هست! آه اى یادگار فرشته ها! تو هم گوشه گرفته اى و دم برنمى آورى؟ تو هم مى بینى این همه آزار را، اما سكوت مى كنى؟ تو هم مى شنوى این همه زخم و اخم را، اما چیزى نمى گویى؟ آخر مگر تو را چه مى شود. چرا از این همه سكوت بر لب دوخته، سراغى نمى گیرى؟ چرا نمى گویى از این همه غریبى عریان، چرا نمى گویى از نگاه هاى پرجست وجوى مادران؟ چرا آسمان هشت سال خون گرفته جنوب را گواه نمى گیرى؟ چرا سراغ نمى گیرى از پلاك هاى ته نشین شده اروند؟ مگر از دروازه هاى تو، به كرانه هاى بهشت نمى رسیدیم؟ مگر از صبحگاه تو داوطلب میدان مین نمى شدیم؟ مگر از خاك پاك تو نگاهى به عطش و محاصره نداشتیم؟ مگر با نگاه به آسمان تو شهادت خویش را پیشاپیش نمى گفتیم؟ مگر از فضاى مظلوم تو دست به دامان مقدس مظلومه اى بى مزار نمى شدیم؟ اگر تو نمى دانى او خوب مى داند. او خوب مى داند كه بر بالاى پیشانى بندها چه مى نوشتیم. او خوب مى داند كه آرزوى انتقام چه چیز را داشتیم. او خوب مى داند آخرین پلك هایمان در آرزوى دیدن روى كه بود؟ او بهتر مى داند كه پهلوى ما چرا زخم برمى داشت و گلویمان چرا بوى مظلومیت مى داد. مگر یادت رفته است محاصره سوزان گردان حنظله را در فكه؟ گلوله هاى شیمیایى پشت كانال ماهى را؟ فریادهاى دزدآلود خفه شده در پاى كمین را؟ مگر یادت رفته است سوختن خاموش كوله آرپى جى براى لو نرفتن عملیات؟ یادت رفته است آن همه بى قرارى و التماس براى خط شكن شدن؟ یادت رفته است غواص هاى غوطه ور در اوج و موج را. یادت رفته است روزهاى غلطیدن در میدان مین را! اى ادامه لحظه هاى دلتنگ! تو را كه مى بینم، داغ دلم تازه مى شود. تو را كه مى بینم محاصره هاى آهنین فكه بغض، گلوگیرم مى شود و مویه هاى پریشان از هر طرف سربر مى كنند. تو را مى بینم و آن طرف تر لبخند «حاج حسین» بر جانمان آتش مى زند و نگاه «محمود» از راه مى رسد. آه چقدر غمگین است كه دیگر پیشانى بندهایت را نمى بینم. «امن یجیب»هایت دیگر به گوش نمى رسند. دروازه هاى بهشت دور از دسترس مانده اند. بى مالك مانده اى و بى كمیل. حرف هاى دلت در میدان هاى مین یخ زده اند. بادهاى پریشان ته مانده لبخند هاى یارانت را به یغما مى برند. خاكریزهایت از بغض خمیده اند. آه اى شلمچه! لحظه اى بیا به این فراموش شدگان جا مانده، بیندیش. خلوت هایشان را بپرس. دلتنگى هایشان را بنگر، غریبى شان را با ابرها قسمت كن. نگاهشان را آواره دشت ها مكن. آخر اینان جایى ندارند. تو باید به اینان پناه دهى. تو مى دانستى آنان مى روند و ما مى مانیم و تنهایى به جان مان مى افتد. تو مى دانستى كه دستمان از آسمان كوتاه مى شود، اما بر سكوى سكوت آرمیده اى. با آن همه سیم خاردار كه پهلوها را دریدند تو چه برایشان دارى؟ براى میدان هاى مین، معبرى مى گشایى؟ این همه دلتنگى را مى بینى باز هم خموشى؟ كسى نیست بگوید چرا فقط سهم من و تو تنهایى است و غربت. چرا من و تو به انتهاى رود نرسیدیم. آه اى نزدیك ترین بهشت، دیگر «كمیلى» نیست تا بگویى «اى از سفر برگشتگان، كو شهیدان ما». دیگر «مالكى» نیست تا نیمه شب ها درهاى شهادت را بكوبد. دیگر «حبیبى» نیست تا بوى عملیات و تك و پاتك در تو بپیچد. دیگر «انصارى» نیست تا از نگاهش قول شفاعت بگیرى. دیگر «حمزه اى» نیست تا در دوردست آوازهایش، گله جا ماندن را بشنوى. «میثمى» كجاست كه سه راه شهادت را از «واجعلنا» پر كند. دیگر كجاست چهارده ساله اى تا وصیتنامه اش را به تو بسپارد. دیگر كجاست تا با لو رفتن رمز بى سیم ها، صداى بال فرشته، گوش زمین را كر كند. آه اى رفته تا آسمان ها! تابوت هاى سبك بیت المقدس ? آمده اند. چرا به پیشوازشان نمى آیى؟ چرا پرچم هایت را به اهتزاز در نمى آورى؟ چرا سیاه پوش نمى شوى؟ چرا مویه اى سر نمى دهى براى هم نشینان نه چندان غریبت؟ چرا سراغى از آنان نمى گیرى؟ بیا شلمچه، شاید تو آنان را بشناسى. بیا اینان را ببین شاید تو بى پلاكى را به یاد داشته باشى. شاید تو بدانى آن سیزده ساله كیست. شاید تو بدانى راز آن لبخند گمنان خاك گرفته را. شاید تو بدانى آن لبان خشكیده چه مى خواهند بگویند. شاید تو بدانى وقتى درخاك آرمیدند سر در آغوش كه داشتند. بیا ببین آنان را. شاید براى مادرى حرف تازه اى داشته باشى. كسى چه مى داند شاید این زمزمه هاى آبى نصیب تو باشند. تو بیا با آنان حرف بزن. تو بیا به آنان چیزى بگو. شاید این سكوت تلخ را بشكنند و از ماندن بى دلیل ما چیزى بدانند. شلمچه تو مى دانى، اما چیزى نمى گویى. آن طرفتر آن همه دست نیاز را نمى بینى؟ یعنى تو نمى دانى چرا اینان دم به دم مویه مى سرایند. یعنى تو نمى دانى بیقرارى اینان براى چیست؟ تو نمى دانى چرا هواى شب هایت را دارند و غروب دلتنگت را؟ نمى دانى چرا وقتى كه ساعت ها سر بر خاكت مى گذارند و مى گویند باز هم تشنه برمى گردند. مى خواهى بگویى تو از آن همه شیمیایى بى خبرى؟ مى خواهى بگویى تو از «دوعیجى» چیزى نشنیده اى؟ مى خواهى بگویى نمى دانى چرا آن سه راه را «سه راه شهادت» نامیدند؟ از همه دوستان خوبمون معذرت می خوایم واسه این وقفه طولانی ... انشاالله که بتونیم به لطف حضرت دوست و با همراهی شما دوستان دوباره وبلاگ رو مثل قبل فعال کنیم. یا حق


+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط دختر بسیجی(s)
|

امروز اولین روز امامت اقا امام زمان (روحی له الفداه ) می باشد ضمن تبریک به مطلشیفتگان حضرت تقدیم می کنم انشاء الله ما هم بتونیم توفیق دیدار آن حضرت را بدست آوریم... (منبع : ملاقات با امام عصر (ع)-سید جعفر رفیعی ص 271به نقل از سی دی هدایت در حكایت )
یكی از دانشمندان آرزوی زیارت حضرت بقیة الله(عج) را داشت تلاشهای بسیار انجام داد و چله نشینی ها نمود و ....و از عدم موفقیت رنج می برد. در یكی از این حالات معنوی به او گفته شد: دیدن امام زمان (علیه السلام ) برای تو ممكن نیست مگر آنكه به فلان شهر بروی، به انجا رفت و در آنجا نیز چلّه گرفت، روز سی هفتم یا سی و هشتم به او گفتند: الان حضرت بقیّة الله امام زمان عج الله تعالی فرجه شریف در بازار آهنگران ، درب دكان پیرمردی قفل ساز نشسته اند، با اشتیاق از جا بلند شده روانه ی دكان پیر مرد شد، وقتی رسید دید حضرت با پیرمرد گرم گرفته و سخنان محبّت آمیز میگویند، سلام كرد، حضرت پاسخ فرمود و اشاره به سكوت كردند. در این حال دید پیره زنی ناتوان و قد خمیده عصازنان آمده و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: ممكن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید كه من به سه شاهی پول نیاز دارم، پیرمرد قفل را گرفت و نگاه كرد دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم این قفل دو عباسی(هشت شاهی) ارزش دارد، چون هزینه تعمیرش 2شاهی است و بعد از آن 10شاهی ارزش خواهد داشت پیر زن گفت: نه به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا میكنم. پیرمرد با كمال سادگی گفت: خواهرم تو مسلمانی، من هم كه مسلمانم دعا میكنم چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حقّ كسی را ضایع كنم، این قفل اكنون هشت شاهی ارزش دارد، اگر بخواهم منفعت هم ببرم، به هفت شاهی میخرم زیرا در این معامله بیش از یك شاهی منفعت بردن بی انصافی است، اگر میخواهی بفروشی من هفت شاهی میخرم پیرمرد هفت شاهی پول به آن زن داد، قفل را خرید، همین كه پیر زن رفت، امام ( علیه السّلام) به من فرمود: آقای عزیز دیدی و این منظره را تماشا كردی، این طور شوید و این جوری شوید تا ما به سراغ شما بیائیم، چلّه نشینی لازم نیست، به جفر متوسّل شدن سودی ندارد، عمل سالم داشته باشید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همكاری كنم، از همه ی این شهر من این پیرمرد را انتخاب كردم، زیرا این مرد دین دارد و خدا را می شناسد، این هم امتحانی كه داد از اوّل بازار این پیرزن نیاز خود را می گفت و چون او را محتاج و نیازمند می دیدند همه می خواستند كه ارزان بخرند و هیچ كس حتّی سه شاهی نیز خریداری نكرد و این پیر مرد به هفت شاهی خرید، هفته ای نمی گذرد مگر آنكه من به سراغ او می آیم و از او دلجوئی و احوالپرسی می كنم.
التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(s)

آره... یه شنبه بود.. یه شنبه تو زمستون که انگار بهار بود... همه منتظر آمدنش بودن.. شور و غوغایی در دل ها به پا بود.. بالاخره رسید.. هیچ کس در اون لحظه حال خودش رو نمی فهمید فقط می دونست که هنوز هم می تونه روی روح خدا رو ببینه!!! امام می خواست بره به مهمانی شهدا به خونه ی اونها... حتی شهدا هم بی صبرانه منتظرش بودن... بهشت زهرا پر شده بود از مردم عاشق... امام می گفت و مردم با گوش دل گوش می کردند.. "دل نوشته" برای دانلود کردن سرود های انقلابی، روی آیکون 
بسمه تعالی![]()
خیابون های شهر از فرودگاه تا بهشت زهرا رو گل گذاشته بودن..
و چه زیباست لحظه ی وصال یار![]()



دهه ی فجر مبارک![]()


کلیک راست نموده
و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط دختر بسیجی(s)
|

دختر بسیجی(Y)
دختر بسیجی(F)
شهر تیله ای
نیایش های عاشقانه
رقص گلها
مثل کبوتر
گرافیک یعنی آزادی، اما آزادی یعنی...!
...خدا کنه صاحبش(مهدی فاطمه)زودتر بیاد
کلمات عاشقانه خدا
عطر گل یاس
معلم
! دلبر 14 ساله
دل نوشته(برای تمام دل های بارانی)
درد و دل ساده
حریم دوست چه زیبا بود خدا داند
درد دل من
سایه’طوبی
سیاسی اجتماعی
روح و ریحان
بی تو تنهایم
صاحب لحظه هاي تنهايي
هنرجنگ
پاسخ به اسلامستیزان
نقاشی
عشاق الرضا(ع)
جنگ خاموش (جبهه فرهنگی)
عرش عشق
هیئت محبین ام الائمه فاطمه الزهرا اراک
مسافر کربلا
چهارده آیینه یک تصویرشان
یاس کبود
بانوی شعر شهدا
یادگار شلمچه
معروف و منکر
حجاب
رایحه ی عشق
دیار یار
عاشقان مهدی
كهف الشهدا ***صياد دلها***
مجنون مهدی(عج)
غمی غمناک
افلاکيان
یالثارات الحسین
رضا گرافیک
(یاران حسین ع)
فکر برتر
یوسف مصروجود
یا مهدی عج ادرکنی
یاد یار
دستان سخاوتمند خدا
عشق بدون زهرا بی معنا است
حضرت ولی عصر (عج)
یگانه منجی عالم
خرابه کوچه کربلا
عشق سوخته
یاس خاکی
دلنوشته های یه مجنون الحسین
بشولش!
حوای مهربان
کنزالعرفان
دین و فطرت
بسیجی سیاسی
ظهور مهدی
پیوند با دوست
آهوی خسته
(الله)
نورالمهدی
به قیمت بهشت
دیدگاههای شخصی امیر تقی زاده
در عمق خاطراتم
یا حسین (ع) سالار زینب
وبلاگ عاشقان حسینی
رفع شبهات
من+لبخند=خداوند
یک قدم به جلو
من یک یهودی ام!
نبض خاطرم
برگ خزون
دانلود تصاویر.مداحی.شعر.و...مذهبی
آستان مقدس امامزادگان چهل اختران انجدان
( خادم الشهدا)
نکته های داغ
خاک پاک
خاطرات کودکی هام (محمد جواد جونمون )
خاطرات عکس هایم
مجموعه فرهنگی فاطر
یاور لاور
حسینیه عشاق
یا اباصالح
راهیان سرزمین عشق
ريحانه ي رسول
یوسف زهرا(14)
اسمانی ها
فداغ نور ایمان
هم خونه
.•* *•. بچه های آسمانی.•* *•.
72شهیددانشکده فنی انقلاب اسلامی
بسیجی:دلخسته و راضی
گلبرگی از باغ زیبای قرآن
دریای هدایت اللهی
ابوحمزه
جوادالائمه
خلسه زمینی
خاکریز
دریای هدایت الهی
نوای دل
رسانه بهار
بسیجیان خط شکن
عشق پاک تو
بزرگترين گروه اينترنتي ارسال ايميل رايگان
همه چیزاز خدا و برای خدا
یاسین خبرنامه ای به رنگ قرآن
رهايي بخش
جواد مقدم
عقیق
زیر آسمان آبی خدا
انسيه
هديه
میثاق
شهیدان خدایی
ضد اسراییلی ضد صهیونیسم و....
بروبچه های التماس دعا...
عدالت طلب*نسل سوم انقلاب
بچّه شهید (به یاد شهدا)
به نام الله پاسدار حرمت خون مقدس شهیدان
ღ₪ღخورشید آسمون منღ₪ღ
دانلود معرفت
کاروان بهشتیان زمین
منتظر
يک آسمان ستاره
دانشجویان ارمانگرا
یه پوتین یه پلاک
دلنوشته های دو دختر شهید
بچه شهید(به یاد شهدا)
بصائر
همين الان خسته ام
شهید عماد مغنیه
سیاه و سفید
ديوانه دل
تحریم کالاهای صهیونیستی
« پله پله تا ملاقات خدا »
..:: یا رب 121 ::..
گاهی دل ستارگان هم می شکند از ماه
یااباصالح المهدی (عج)
یادگاری از دفاع مقدس
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
یک بسیجی
چرا شيعه ؟ چرا سني؟
نسیم نور
غروب جنگ
هر گونه کپي برداري با ذکر منبع بلا مانع است